استیون ام. والت، استاد روابط بینالملل دانشگاه هاروارد، در یادداشتی برای نشریه المجله با عنوان «چرا ایالات متحده همچنان جنگها را میبازد؟» استدلال میکند که ناکامیهای نظامی واشنگتن نه از کمبود توان نظامی یا منابع مالی، بلکه از انتخاب اهداف نادرست و ورود به جنگهایی ناشی میشود که با منافع حیاتی آمریکا همخوانی ندارند.
به نوشته والت، ایالات متحده با وجود برخورداری از بزرگترین بودجه نظامی جهان و پیشرفتهترین تجهیزات دفاعی، در دهههای اخیر کارنامه موفقی در جنگها نداشته است. او جنگ کره را بنبست، جنگ ویتنام را شکست آشکار، جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ و جنگ طولانی افغانستان را ناکامی راهبردی توصیف میکند و مینویسد جنگ کنونی با ایران نیز تاکنون هیچیک از اهداف اعلامشده دولت دونالد ترامپ را محقق نکرده و حتی ممکن است در نهایت جایگاه راهبردی ایران را تقویت کند.
به باور نویسنده، مشکل اصلی آمریکا ضعف نظامی نیست. ارتش این کشور همچنان توانایی بالایی در اجرای حملات دقیق و دوربرد دارد و نیروهای آمریکایی نیز از آمادگی لازم برای حضور در میدان نبرد برخوردارند. از نگاه او، ریشه شکستها در تصمیمات سیاسی و راهبردی نهفته است؛ جایی که واشنگتن بارها وارد «جنگهای اختیاری» شده و اهدافی بسیار بلندپروازانه، مانند تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی کشورهای دیگر، را دنبال کرده است؛ اهدافی که تناسبی با منافع واقعی آمریکا نداشتهاند.

والت تأکید میکند در بیشتر این جنگها، طرف مقابل انگیزه و اراده بیشتری برای ادامه نبرد داشته است. به گفته او، گروهها و کشورهایی که برای بقا، استقلال یا حفظ سرزمین خود میجنگند، حاضرند هزینههای بسیار بیشتری بپردازند، در حالی که آمریکا معمولاً برای تحقق اهدافی وارد جنگ شده که برای امنیت ملی آن حیاتی نبوده است. از این رو، در جنگهای نامتقارن، طرف ضعیف لزوماً با پیروزی نظامی موفق نمیشود، بلکه با دوام آوردن و فرسوده کردن طرف قدرتمند، او را به عقبنشینی وادار میکند.
این تحلیل با مرور چند نمونه تاریخی این الگو را تشریح میکند. در جنگ کره، چین برای جلوگیری از استقرار نیروهای آمریکا در مرزهای خود صدها هزار نیرو اعزام کرد و در نهایت جنگ بدون پیروزی قاطع پایان یافت. در ویتنام نیز ملیگرایی و مقاومت داخلی، آمریکا را پس از سالها جنگ و هزینههای سنگین به خروج از این کشور وادار کرد.

نویسنده جنگ عراق را نیز نمونهای از تصمیمگیری اشتباه میداند. او مینویسد صدام حسین تا سال ۲۰۰۳ مهار شده بود، برنامههای تسلیحاتیاش از بین رفته و هیچ نقشی در حملات ۱۱ سپتامبر نداشت، اما دولت آمریکا با هدف تغییر ساختار سیاسی عراق وارد جنگ شد. هرچند سرنگونی حکومت عراق به سرعت انجام شد، اما شورشهای گسترده و مخالفت منطقهای، این جنگ را به بحرانی پرهزینه تبدیل کرد.
در مورد افغانستان نیز والت معتقد است آمریکا در ابتدا برای تعقیب القاعده و اسامه بنلادن دلیل موجهی داشت، اما ادامه حضور با هدف ایجاد یک دموکراسی غربی، مقاومت گستردهای را در جامعه افغانستان برانگیخت. او مینویسد در نهایت امارت اسلامی بیش از آمریکا برای ادامه نبرد انگیزه داشتند و همین مسئله به شکست مأموریت واشنگتن و خروج نیروهای آمریکایی انجامید.

به اعتقاد نویسنده، تنها استثنای مهم در این میان، جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بود؛ زیرا اهداف آمریکا در آن جنگ محدود، روشن و متناسب با منافعش بود. واشنگتن پس از آزادسازی کویت از ادامه عملیات و اشغال بغداد خودداری کرد و همین محدود نگه داشتن اهداف، آن جنگ را به موفقیتی کمنظیر تبدیل کرد.
والت در پایان، یکی دیگر از عوامل تکرار این شکستها را نبود پاسخگویی در میان نخبگان سیاست خارجی آمریکا میداند. او میگوید بسیاری از تصمیمگیران حاضر نیستند اشتباهات گذشته را بپذیرند و از آن درس بگیرند. به باور او، تا زمانی که این رویکرد تغییر نکند، آمریکا همچنان در معرض تکرار جنگهایی قرار خواهد داشت که اهداف آنها با منافع واقعی این کشور همخوانی ندارد و نتیجهای جز کاهش اعتبار و افزایش هزینههای راهبردی برای واشنگتن به همراه نخواهد داشت.
