محمدعلی احسان، پژوهشگر مؤسسه پژوهشهای سیاستگذاری اسلامآباد و استاد دانشگاه DHA Suffa University در کراچی، در یادداشتی تحلیلی در نشریه اکسپرس تریبون نوشته است که حملات هفتشبانه آمریکا علیه ایران و پاسخهای موشکی و پهپادی تهران، هنوز بیش از آنکه یک جنگ تمامعیار باشد، ادامه «دیپلماسی اجبار» به شمار میرود.
به باور نویسنده، دیپلماسی اجبار با جنگ سنتی تفاوت دارد؛ زیرا در این راهبرد، یک کشور با تهدید یا استفاده محدود و حسابشده از قدرت نظامی تلاش میکند حریف را به تغییر رفتار وادار سازد، بدون آنکه هدف اصلی، شکست کامل نظامی او باشد. از این منظر، زمانی میتوان گفت آمریکا از مرحله دیپلماسی اجبار عبور کرده که استفاده از نیروی محدود را کنار گذاشته و بهدنبال تحمیل اراده خود از طریق جنگ گسترده و شکست نظامی ایران باشد.
در این تحلیل آمده است که پرسش اصلی در برابر رهبران سیاسی و نظامی آمریکا این است که آیا واشنگتن بهدنبال یک موفقیت موقت و تاکتیکی است یا یک پیروزی راهبردی و پایدار. اگر دیپلماسی اجبار موفق میشد، آمریکا میتوانست با هزینهای اندکتر به اهداف سیاسی خود برسد؛ اما ادامه مقاومت ایران نشان میدهد که فشارهای محدود نظامی واشنگتن در آستانه شکست قرار گرفته است.
نویسنده میگوید استفاده نمادین از قدرت نظامی، تهدیدها و ارائه مشوقها قرار بود ایران را بترساند و به اطاعت وادار کند، اما این هدف محقق نشده است. در نتیجه، منازعه در حال نزدیکشدن به نقطهای است که ممکن است دیپلماسی اجبار جای خود را به استفاده از نیروی گسترده و جنگ تمامعیار بدهد.
بر اساس این یادداشت، دیپلماسی اجبار پس از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد، به یکی از ابزارهای اصلی غرب برای مدیریت بحرانها تبدیل شد؛ اما کارنامه موفقی نداشته است. به نقل از پژوهشهای پیتر ویگو یاکوبسن، از میان ۲۱ مورد استفاده غرب از دیپلماسی اجبار در هشت منازعه، تنها یک مورد (افغانستان) با تهدید و تحریم به نتیجه رسید.
سایر موارد یا با استفاده از نیروی محدود، مانند کوزوو، لیبی، هائیتی، سومالی و سوریه، یا با ورود به جنگ گسترده، مانند افغانستان و عراق، دنبال شدند. در جنگ نخست خلیج فارس نیز حملات هوایی نتوانست صدام حسین را به خروج از کویت وادار کند و آمریکا در نهایت از دیپلماسی اجبار به حمله زمینی و استفاده گسترده از قدرت نظامی روی آورد.
نویسنده معتقد است دلیل نتایج ضعیف و متناقض دیپلماسی اجبار، ماهیت دوگانه این راهبرد است. این سیاست از یکسو حریف را با تهدید جنگ میترساند و از سوی دیگر، با ارائه تضمینها و مشوقها تلاش میکند او را آرام سازد. اما تهدید دائمی حمله میتواند اراده حریف را برای مقاومت تقویت کند و مشوقها نیز ممکن است بهعنوان نشانه ضعف طرف مقابل تعبیر شوند.
به باور این تحلیلگر، همین سوءبرداشتها در پرونده افغانستان و صدام حسین رخ داد و اکنون احتمال تکرار آن در مورد ایران وجود دارد. یکی از عناصر اصلی موفقیت دیپلماسی اجبار، اعتبار طرف تهدیدکننده است؛ اما خروج دولت ترامپ از توافق هستهای برجام، اعتماد ایران به تعهدات آمریکا را تضعیف کرده است.
در این یادداشت آمده است که جنگ دوازدهروزه میان ایران و اسرائیل، که از ۱۳ تا ۲۵ جون ادامه یافت و آمریکا نیز در آن وارد شد، با میانجیگری قطر و برقراری آتشبس پایان یافت؛ با این حال، صلح پایدار نماند و ایران بار دیگر در سال جاری هدف حمله قرار گرفت.
از دید تهران، پذیرش خواستههای آمریکا میتواند خطرهای راهبردی در پی داشته باشد؛ زیرا هر امتیاز ممکن است زمینهساز طرح خواستههای تازه شود. در نتیجه، مقاومت برای ایران تنها یک موضع ایدئولوژیک نیست، بلکه ابزاری برای حفظ بازدارندگی و قدرت چانهزنی محسوب میشود.
نویسنده برای توضیح این نگرانی به جنگ زمستانی سال ۱۹۳۹ میان شوروی و فنلاند اشاره میکند. شوروی از فنلاند خواست چند جزیره را واگذار کند، اما فنلاندیها نگران بودند که پذیرش این درخواست به مطالبات بیشتر منجر شود؛ از همین رو مخالفت کردند و جنگ آغاز شد.
در ادامه این تحلیل آمده است که آمریکا با درک نادرست از ظرفیت مقاومت و اراده ایران برای جنگ، ممکن است وارد یک منازعه طولانی شود. توصیف ایران بهعنوان بخشی از «محور شرارت»، کشوری سرکش، غیرعقلانی، متعصب و غیرمتمدن و تهدید به تغییر نظام، ترور رهبران و بازگرداندن ایران به «عصر حجر»، باعث تقویت احساسات ملیگرایانه در این کشور شده است.
به باور نویسنده، چنین تهدیدهایی ایران را در وضعیتی قرار داده که خود را با یک منازعه موجودیتی مواجه میبیند. در شرایطی که منافع حیاتی ایران در خطر است، حکومت و بخش بزرگی از افکار عمومی این کشور منازعه را بهصورت یک بازی با حاصل جمع صفر میبینند؛ به این معنا که عقبنشینی را برابر با شکست کامل تلقی میکنند.
در پایان این یادداشت تأکید شده است که هنوز مشخص نیست آمریکا دیپلماسی اجبار را کنار گذاشته و به جنگ گسترده روی خواهد آورد یا نه؛ اما آنچه روشن به نظر میرسد، کاهش تأثیر فشار محدود نظامی و افزایش مقاومت ایران است.
با این حال، ورود به یک جنگ زمینی و تمامعیار میتواند هزینههای سنگین سیاسی، نظامی و اقتصادی برای واشنگتن به همراه داشته باشد؛ هزینههایی که آمریکا پس از تجربه عراق و افغانستان تلاش کرده از آنها دوری کند.
از این رو، آمریکا با یک دوراهی راهبردی روبهرو است: یا به سیاست فشاری ادامه دهد که بازده آن پیوسته کاهش مییابد، یا وارد جنگی شود که پیامدهای آن ممکن است بسیار فراتر از منافع مورد انتظار باشد. نویسنده در پایان نتیجه میگیرد که تجربه تاریخ نشان میدهد احتیاط و خویشتنداری باید بر تشدید جنگ غلبه کند.
