در سرمای استخوانسوز جنوری ۱۸۴۲، زمانی که داکتر «ویلیام برایدون» خسته و مجروح، بهعنوان یکی از معدود بازماندگان ارتش شانزدههزار نفری بریتانیا لنگانلنگان خود را به جلالآباد رساند، تاریخ پیام روشنی برای جهان مخابره کرد: «تسخیر افغانستان با زور نظامی و مهندسی قدرت از بیرون، سرابی مرگبار است.»
اما این درس بزرگ تاریخ، در هیاهوی غرور امپراتوریها گم شد. دال مرکزی و رشتهی پیونددهندهی تحولات یک قرن و نیم گذشته در افغانستان، یک حقیقت تلخ و تکرارشونده است: مداخله و تجاوز نظامی خارجی، تحت هر نام و شعاری که باشد، مردود است. این مداخلات همواره با توهم کنترل آغاز میشوند، به شعلهور شدن جنگهای ویرانگر میانجامند و سرانجام، با یک خروج ناگزیر و اغلب سرافکنده پایان مییابند.
بیش از ۱۵۰ سال است که افغانستان تاوان سنگین این چرخه شوم را میپردازد؛ چرخهای که توسط سه قدرت بزرگ جهانی در سه مقطع تاریخی متفاوت تکرار شد.
امپراتوری بریتانیا و توهم کنترل: در قرن نوزدهم، بریتانیا برای مهار نفوذ روسیه و حفظ هند، ارتش خود را وارد کابل کرد. آنها شاه شجاع را بر تخت نشاندند تا نظمی وابسته بسازند. اما ارادهی بیرونی نمیتوانست جایگزین مشروعیت داخلی شود. نتیجهی این تجاوز، قیام مردمی، نابودی یکی از بزرگترین ارتشهای وقت و سرانجام، خروج کامل بریتانیا بود.
اتحاد جماهیر شوروی و ایدئولوژی مسلح: در دسامبر ۱۹۷۹، ارتش سرخ با تانکها و جنگندههای خود از آمودریا گذشت تا یک حکومت همسو را با زور سرنیزه حفظ کند. شوروی گمان میکرد برتری نظامی میتواند واقعیتهای اجتماعی افغانستان را تغییر دهد. اما نتیجهی این مداخله، یک دهه جنگ خونین، آوارگی میلیونها انسان و ویرانی زیرساختهای کشور بود که در نهایت با عبور آخرین سرباز شوروی از پل حیرتان در فبروری ۱۹۸۹ به پایان رسید.
ایالات متحده و شکست پروژهی دولتسازی: در سال ۲۰۰۱، امریکا با پیشرفتهترین ماشین جنگی تاریخ و میلیاردها دالر وارد افغانستان شد. واشنگتن تلاش کرد تا با حضور نظامی، یک ساختار سیاسی و امنیتی را از بالا به پایین طراحی کند. اما همانند اسلاف خود، دریافت که قدرت نظامی نمیتواند جایگزین پایههای بومی یک ملت شود. در تابستان ۲۰۲۱، ساختاری که با خون و دالر بنا شده بود، در چند روز فروپاشید.
هزینهی یک قرن و نیم مداخله
این سه تجاوز، با وجود تفاوت در اهداف و زمان، یک پیامد مشترک برای افغانستان داشتند: تخریب همهجانبه.
مداخله نظامی خارجی، روند طبیعی دولتسازی داخلی را متوقف کرد. هر بار که ارتشهای بیگانه وارد شدند، اقتصاد فرسوده شد، نهادهای ملی از هم گسستند، تضادهای داخلی تشدید شدند و نسلهایی از افغانها در سایهی شوم باروت و خشونت بزرگ شدند. تاریخ ثابت کرده است که حضور خارجی شاید بتواند در کوتاهمدت توازنی مصنوعی ایجاد کند، اما هرگز نمیتواند ثبات بیاورد. جنگ، تنها محصول قطعی تجاوز است.
۹ سنبله؛ روزی برای پایان یک چرخه
نیمهشب ۳۰ آگست ۲۰۲۱ (۹ سنبله ۱۴۰۰)، زمانی که سرلشکر کریستوفر دوناهیو سوار بر آخرین هواپیمای نظامی در تاریکی میدان هوایی کابل گم شد، تنها یک حضور بیستساله به پایان نرسید؛ بلکه یک چرخهی تاریخی ۱۵۰ ساله بسته شد.
۹ سنبله، فراتر از سالگرد خروج آخرین سرباز امریکایی، نماد ابطال یک تفکر است؛ تفکری که میپنداشت میتوان با مداخله نظامی آیندهی یک ملت را نوشت. این روز یادآور آن است که ثبات و توسعهی افغانستان تنها از درون میجوشد و تعامل سازنده و مبتنی بر احترام متقابل با منطقه و جهان، باید جایگزین تقابل و مداخله شود.
افغانستان دیگر نباید میدان آزمایش ارتشهای بیگانه و رقابتهای ژئوپلیتیک باشد. خروج آخرین سرباز خارجی، پایان عصر مداخلات است؛ و آغاز مسئولیت تاریخی برای ساختن کشوری که دیگر بقایش به آمدن و رفتن ارتشهای دیگران گره نخورده باشد.
