اظهارات محمد باقر قالیباف رئیس مجلس ایران و رئیس هیئت مذاکره کننده ایران، درباره «کارتهای بازی» در تقابل ایران و ایالات متحده، تصویری روشن از یک واقعیت مهم در معادلات جهانی ارائه میدهد: برتری ابزارهای ژئوپلیتیکی ایران در برابر ابزارهای موقتی و واکنشی واشنگتن. در شرایطی که تنشهای منطقهای به اوج خود رسیده، آنچه بیش از هر چیز تعیینکننده است، نه صرفاً توان نظامی، بلکه ظرفیت کنترل شریانهای حیاتی انرژی جهان است – حوزهای که ایران در آن دست بالا را دارد.
در قلب این معادله، تنگه هرمز قرار دارد؛ تنگهای که بخش قابل توجهی از انرژی جهان از آن عبور میکند و هرگونه اختلال در آن میتواند بازارهای جهانی را دچار شوک کند. برخلاف تلاشهای آمریکا برای بیاثر جلوه دادن این اهرم، واقعیت این است که حتی اشاره به این مسیر نیز میتواند قیمتها را تحت تأثیر قرار دهد. این یعنی ایران بدون نیاز به اقدام مستقیم، قادر است از طریق «قدرت بالقوه» خود، بازار را مدیریت کند.
در کنار آن، باب المندب بهعنوان یک کارت استفاده نشده، ظرفیت مضاعفی برای ایران و محورهای همسو ایجاد میکند. این تنگه که مسیر حیاتی انتقال انرژی به اروپا و آسیاست، در صورت فعال شدن میتواند معادلات انرژی را بهطور بنیادین تغییر دهد. برخلاف آمریکا که ابزارهایش عمدتاً مصرف شده یا در حال فرسایش است، ایران هنوز از تمام ظرفیتهای خود استفاده نکرده و این خود بهتنهایی یک مزیت راهبردی محسوب میشود.
در سوی مقابل، ایالات متحده بیش از هر زمان دیگری به ابزارهایی متکی شده که ماهیتی موقتی و تدافعی دارند. استفاده از ذخایر استراتژیک نفت، که بهعنوان یکی از مهمترین اهرمهای واشنگتن مطرح میشود، در واقع نشانهای از ضعف ساختاری در مدیریت بازار است. این ذخایر نمیتوانند بهصورت پایدار جایگزین عرضه واقعی شوند و استفاده مکرر از آنها تنها به کاهش توان آمریکا در مواجهه با بحرانهای آینده منجر خواهد شد.
همچنین تلاش برای مدیریت تقاضا، در شرایطی که اقتصاد آمریکا بهشدت به مصرف انرژی وابسته است، با محدودیتهای جدی مواجه است. افزایش تقاضا در فصل تابستان، که با سفرهای گسترده و فعالیتهای اقتصادی همراه است، عملاً این ابزار را بیاثر میکند. به بیان دیگر، واشنگتن در حالی از «مدیریت بازار» سخن میگوید که در عمل، کنترل چندانی بر متغیرهای اصلی آن ندارد.
نکته قابل توجه این است که ابزارهای ایران، برخلاف ابزارهای آمریکا، ماهیتی ساختاری و پایدار دارند. موقعیت جغرافیایی، کنترل بر گلوگاههای حیاتی و توانایی ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی، عواملی هستند که بهسادگی قابل جایگزینی نیستند. در مقابل، ابزارهای آمریکا – از ذخایر استراتژیک گرفته تا سیاستهای مدیریت تقاضا – بیشتر بهعنوان واکنشهای کوتاهمدت به بحرانها عمل میکنند و فاقد عمق راهبردی هستند.
از منظر اقتصادی نیز، این تقابل نشاندهنده آسیبپذیری فزاینده غرب در برابر شوکهای انرژی است. هرگونه افزایش قیمت نفت و گاز، مستقیماً بر اقتصادهای مصرفمحور غرب تأثیر میگذارد، در حالی که ایران بهعنوان یک بازیگر تأثیرگذار در سمت عرضه، میتواند از این نوسانات بهعنوان اهرم فشار استفاده کند. این عدم توازن، به مرور زمان میتواند به تغییر در موازنه قدرت جهانی منجر شود.
در سطح منطقهای، تحولات اخیر نشان داده که حتی متحدان سنتی آمریکا نیز بهشدت به ثبات عرضه انرژی وابستهاند و در مواقع بحران، بیش از آنکه به واشنگتن تکیه کنند، بهدنبال راهحلهایی برای تعامل با واقعیتهای میدانی – از جمله نقش ایران – هستند. فشار کشورهایی مانند مصر و اردن برای ازسرگیری جریان گاز، نشاندهنده همین واقعیت است که معادلات انرژی، بیش از آنکه تحت کنترل سیاسی آمریکا باشد، تابعی از جغرافیا و ظرفیتهای واقعی منطقه است.
در نهایت، آنچه از این تقابل برمیآید، نه یک رقابت برابر، بلکه نوعی برتری تدریجی ایران در حوزهای است که برای اقتصاد جهانی حیاتی است. ایران با در اختیار داشتن «کارتهای استفادهنشده» و موقعیت ژئوپلیتیکی منحصربهفرد، در موقعیتی قرار دارد که میتواند روندهای بازار را تحت تأثیر قرار دهد، در حالی که آمریکا ناچار است با ابزارهایی محدود و رو به کاهش، بهدنبال مدیریت پیامدهای این واقعیت باشد.
در چنین شرایطی، بازی انرژی بیش از آنکه به قدرت نظامی وابسته باشد، به درک عمیق از جغرافیا، زمانبندی و استفاده هوشمندانه از اهرمها بستگی دارد – حوزهای که ایران در آن، دستکم در این مقطع، ابتکار عمل را در اختیار دارد.
