بیستوپنج سال پس از حملات ۱۱ سپتامبر، افغانستان همچنان یکی از مهمترین نمونهها برای بررسی رفتار قدرتهای بزرگ در یک کشور واقع در چهارراه تحولات امنیتی و ژئوپلیتیکی آسیا است. در این مدت، ایالات متحده و چین هر دو در قبال افغانستان نقش داشتهاند، اما با اهداف، امکانات و روشهای کاملاً متفاوت. تحلیل تازه مرکز استیمسون نشان میدهد که روابط واشنگتن و پکن بر تحولات افغانستان اثر گذاشته، اما نباید جنگ و تحولات این کشور را صرفاً محصول رقابت دو قدرت بزرگ دانست. به باور نویسنده، تحولات داخلی افغانستان و شرایط منطقهای در بسیاری موارد نقش تعیینکنندهتری داشتهاند.
در سالهای نخست پس از ۱۱ سپتامبر، رابطه امریکا و چین هنوز به مرحله رقابت آشکار قدرتهای بزرگ نرسیده بود. واشنگتن درگیر جنگ افغانستان، مبارزه با تروریسم و سپس جنگ عراق بود، در حالی که پکن نیز در آن دوره بیشتر بر توسعه اقتصادی و مسائل امنیتی پیرامونی خود تمرکز داشت. چین با وجود حمایت اولیه از “مبارزه جهانی علیه تروریسم”، نسبت به حضور نظامی امریکا در افغانستان با احتیاط برخورد میکرد و نگران بود که حضور طولانیمدت امریکا به ایجاد جایگاهی پایدار برای واشنگتن در آسیای مرکزی منجر شود.
با گذشت زمان، رویکرد چین به افغانستان بیش از پیش بر ملاحظات مستقیم امنیتی استوار شد. نگرانی اصلی پکن، تحولات منطقه غربی چین و احتمال گسترش فعالیت گروههای مسلح در امتداد مرزهای این کشور بود. از همین رو، چین بهتدریج تلاش کرد با کابل و کشورهای منطقه در زمینه مبارزه با تروریسم و تأمین امنیت مرزها همکاری بیشتری داشته باشد. این رویکرد در مقایسه با حضور نظامی امریکا بسیار محدودتر بود و پکن در تمام این سالها از ورود نظامی نیروهای خود به جنگ افغانستان پرهیز کرد.
دوره اوباما؛ افغانستان به میدان محدودی برای همکاری واشنگتن و پکن تبدیل شد
با آغاز دولت باراک اوباما، افغانستان برای مدتی به یکی از حوزههای آزمون همکاری میان امریکا و چین تبدیل شد. مقامهای امریکایی امیدوار بودند چین بتواند در زمینه مبارزه با تروریسم، ثبات سیاسی افغانستان، توسعه اقتصادی و تشویق پاکستان به حمایت از روند صلح نقش بیشتری ایفا کند. تماسهای دیپلماتیک دو کشور درباره افغانستان افزایش یافت و همکاریهای محدودی نیز شکل گرفت. یکی از نمونههای مشخص، برنامه مشترک آموزش دیپلماتهای افغان بود که در سال ۲۰۱۲ ایجاد شد و از سوی مقامهای چینی نیز بهعنوان نمونهای از همکاری دو کشور در یک کشور ثالث مورد توجه قرار گرفت.
در کنار دیپلماسی، چین به دنبال حضور اقتصادی نیز بود. قراردادهای مهمی درباره معدن مس عینک و حوزههای نفتی آمو دریا امضا شد، اما اجرای عملی آنها با محدودیت روبهرو ماند. به نوشته استیمسون، چین در نهایت حاضر نشد برای پروژههای اقتصادی خود، هزینه و ریسک امنیتی بزرگی را متقبل شود. در نتیجه، سرمایهگذاری اقتصادی پکن هیچگاه به حضور گستردهتر سیاسی یا نظامی در افغانستان منجر نشد.
همزمان، چین بهتدریج نقش فعالتری در تلاشهای دیپلماتیک برای برقراری گفتوگو میان طرفهای افغان ایفا کرد. از سال ۲۰۱۴، پکن با استفاده از روابط خود با پاکستان در زمینه تماسها و گفتوگوهای مرتبط با روند صلح افغانستان نقش گرفت. این تلاشها در سال ۲۰۱۵ به مذاکرات مری در پاکستان رسید؛ نشستی که نمایندگان افغانستان، پاکستان، چین، امریکا و امارت اسلامی در آن حضور داشتند. گرچه این ابتکار به نتیجه نهایی نرسید، اما زمینه ایجاد گروه هماهنگی چهارجانبه را فراهم کرد.
چین در ادامه، ارتباطات خود را با طرفهای مختلف افغانستان حفظ کرد و در سال ۲۰۱۹ بهصورت علنی از ملا عبدالغنی برادر، میزبانی کرد. از نگاه پکن، برقراری ارتباط با بازیگری که احتمال میرفت همچنان نقش مهمی در آینده افغانستان داشته باشد، بخشی از سیاست واقعگرایانه این کشور بود.
تشدید رقابت امریکا و چین؛ اما افغانستان همچنان یک مسئله مستقل باقی ماند
از نیمه دوم دهه ۲۰۱۰، مناسبات امریکا و چین وارد مرحله رقابت جدیتری شد. جنگ تجاری، اختلافات سیاسی و افزایش رقابت راهبردی، فضای همکاری میان دو کشور را محدود کرد. همزمان، سیاست امریکا در افغانستان نیز از تمرکز بر عملیات نظامی و ظرفیتسازی دولتی به سمت مذاکره و یافتن راهی برای پایان جنگ حرکت کرد.
با وجود تشدید رقابت واشنگتن و پکن، تحلیل استیمسون تأکید میکند که تصمیم امریکا برای کاهش حضور در افغانستان عمدتاً از خستگی ناشی از یک جنگ طولانی، هزینههای آن و محدودیت راهحل نظامی ناشی میشد. رقابت با چین نیز در محاسبات راهبردی واشنگتن اهمیت داشت، زیرا امریکا میخواست منابع بیشتری را متوجه شرق آسیا و رقابت بلندمدت با پکن کند؛ اما این عامل به تنهایی دلیل خروج از افغانستان نبود.
در همان زمان، چین نیز فعالیتهای امنیتی و منطقهای خود را افزایش داد. همکاری با افغانستان و تاجیکستان برای مقابله با تهدیدهای امنیتی، حمایت از برخی ظرفیتهای امنیتی افغانستان و مشارکت در سازوکارهای چندجانبه منطقهای از جمله اقداماتی بود که پکن دنبال کرد. چین همچنین از طریق پاکستان به ارتباط با امارت اسلامی ادامه داد و تلاش کرد کانالهایی برای حفاظت از منافع امنیتی خود ایجاد کند.
با این حال، پکن از فشار آوردن بر پاکستان برای تغییر کامل روابطش با امارت اسلامی خودداری کرد. رویکرد چین عمدتاً بر این اساس بود که همه بازیگران مهم افغانستان را باید در محاسبات منطقهای در نظر گرفت. از این منظر، سیاست پکن بیشتر بر حفظ روابط و کاهش ریسکهای احتمالی متمرکز بود تا ورود مستقیم به جنگ.
خروج امریکا؛ فرصت و نگرانی همزمان برای چین
با آغاز دولت جو بایدن در سال ۲۰۲۱، امریکا همزمان دو مسیر را دنبال کرد: تشدید رقابت راهبردی با چین و تکمیل روند خروج نیروهای امریکایی از افغانستان. واشنگتن خروج را بخشی از بازتعریف اولویتهای جهانی خود میدانست و میخواست توجه و منابع بیشتری را به رقابتهای راهبردی آینده اختصاص دهد. با این حال، نویسنده استیمسون تأکید میکند که تصمیم خروج حاصل مجموعهای از عوامل بود و شرایط واقعی جنگ افغانستان و فضای سیاسی داخل امریکا نیز در آن نقش مهمی داشت.
برای چین، خروج امریکا وضعیتی دوگانه ایجاد کرد. از یک سو، پایان حضور نظامی امریکا در منطقه با برخی محاسبات ژئوپلیتیکی پکن همخوانی داشت؛ اما از سوی دیگر، خروج امریکا میتوانست مشکلات امنیتی تازهای را در نزدیکی مرزهای چین ایجاد کند. بنابراین، برخلاف برخی پیشبینیها، پکن تلاش نکرد خلأ ایجادشده را با حضور نظامی گسترده پر کند. چین نه نیروی نظامی به افغانستان اعزام کرد و نه پروژه عظیمی را برای جایگزینی حضور امریکا آغاز کرد.
در همین دوره، دیدار وانگ یی، وزیر خارجه چین، با ملا عبدالغنی برادر در تیانجین در جولای ۲۰۲۱ اهمیت نمادین و سیاسی زیادی پیدا کرد. این دیدار نشاندهنده آن بود که چین در حال ایجاد ارتباط مستقیم با یکی از بازیگران اصلی افغانستان است و میخواهد برای دوره پس از خروج امریکا آماده باشد.
بعد از ۲۰۲۱؛ دیپلماسی منطقهای چین فعالتر شد
پس از تحولات سیاسی ۲۰۲۱، چین مسیر خود را بیشتر بر دیپلماسی منطقهای و همکاری با کشورهای همسایه افغانستان متمرکز کرد. پکن نشستهایی را با حضور پاکستان، ایران، تاجیکستان، اوزبیکستان و ترکمنستان برگزار کرد و افغانستان به یکی از موضوعات مهم گفتوگو در چارچوبهای منطقهای، از جمله سازمان همکاری شانگهای، تبدیل شد.
این سیاست از یک سو جایگاه چین را در دیپلماسی منطقهای تقویت میکرد و از سوی دیگر، به پکن اجازه میداد بدون پذیرفتن بار سنگین مسئولیت افغانستان، در تحولات این کشور نقش داشته باشد. تحلیل استیمسون نشان میدهد که پکن بیشتر به دنبال ایجاد یک محیط منطقهای باثبات، حفاظت از منافع امنیتی خود و توسعه روابط اقتصادی و دیپلماتیک بوده است.
چین در سال ۲۰۲۳ نخستین کشوری بود که سفیر جدید خود را به کابل فرستاد و در جولای ۲۰۲۴ نیز اعتبارنامه سفیر امارت اسلامی در چین را پذیرفت. این اقدامات، حتی بدون اعلام شناسایی رسمی، نشانه تلاش پکن برای عادیسازی روابط دیپلماتیک و ایجاد کانالهای پایدار همکاری بود.
در حوزه اقتصادی نیز چین علاقه خود را به توسعه روابط با افغانستان حفظ کرد، اما سرعت سرمایهگذاریها همچنان محدود بود.
افغانستان؛ «جایزه» امریکا و چین نیست
یکی از مهمترین نتایج تحلیل استیمسون این است که افغانستان را نمیتوان صرفاً یک میدان شطرنج برای رقابت امریکا و چین دانست. هر دو کشور تحت تأثیر شرایط افغانستان سیاست خود را تنظیم کردهاند و بارها واقعیتهای این کشور، محاسبات قدرتهای بزرگ را تغییر داده است.
در ۲۰ سال گذشته، امریکا در افغانستان حضور نظامی بسیار گسترده داشت، اما در نهایت از جنگ خارج شد. چین در همان دوره از نزدیک تحولات را دنبال کرد، در بخشهایی همکاری دیپلماتیک و امنیتی داشت، اما هیچگاه حاضر نشد وارد یک مداخله نظامی پرهزینه شود.
به همین دلیل، روایت «چین جای امریکا را گرفت» نیز با واقعیتهای موجود سازگار نیست. پکن بعد از ۲۰۲۱ روابط خود را با کابل توسعه داد، دروازههای دیپلماتیک و اقتصادی را باز نگه داشت و تلاش کرد نقش منطقهای خود را افزایش دهد، اما همزمان از ورود به یک تعهد گسترده و پرهزینه خودداری کرد.
جمعبندی
تحلیل مرکز استیمسون در نهایت تصویری پیچیدهتر از رقابت امریکا و چین در افغانستان ارائه میدهد. در سالهای نخست پس از ۱۱ سپتامبر، چین بیشتر ناظر محتاط بود؛ در دوره اوباما، فرصتی محدود برای همکاری دیپلماتیک ایجاد شد؛ با تشدید رقابت واشنگتن و پکن، همکاری محدودتر شد؛ و پس از خروج امریکا، چین بهجای جایگزینی نظامی، مسیر دیپلماسی منطقهای و تعامل مستقیمتر با کابل را در پیش گرفت.
پیام اصلی این روند برای ۲۵ سال گذشته آن است که افغانستان نه صحنه یک رقابت ساده میان امریکا و چین بوده و نه کشوری که یکی از این دو قدرت توانسته باشد بهطور کامل بر سرنوشت آن مسلط شود. منافع امنیتی، اقتصادی و منطقهای هر دو کشور مهم بوده، اما جغرافیا، تحولات افغانستان و ملاحظات کشورهای همسایه نیز همواره در شکلدهی به سیاست قدرتهای بزرگ نقش داشتهاند.
از این منظر، افغانستان برای واشنگتن تجربه یک حضور طولانی و پرهزینه و برای پکن نمونهای از لزوم تعامل محتاطانه با محیط پیرامونی خود بوده است. ۲۵ سال پس از ۱۱ سپتامبر، به نظر میرسد رویکرد غالب قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای نسبت به افغانستان، بیش از گذشته بر تعامل، دیپلماسی منطقهای، امنیت مرزی و منافع اقتصادی استوار شده است؛ مسیری که آینده آن تا حد زیادی به تحولات داخل افغانستان و چگونگی شکلگیری روابط این کشور با همسایگان و قدرتهای بزرگ بستگی خواهد داشت.
منبع اصلی:
Markey, D. (2026, August 26). The Implications of US–China Relations for Afghanistan’s War, From 9/11 Through 2025. Stimson Center. (Stimson Center)
