در یادداشتی تحلیلی از نشریه گاردین با نویسندگی سایمون تیسدال، روزنامهنگار پرسابقه و شناختهشده گاردین با بررسی عملکرد دونالد ترامپ در مدیریت بحرانهای بینالمللی، استدلال میکند که ناکامیهای پیدرپی او در حفظ آتشبسها و پیشبرد توافقهای صلح، تنها بخشی از یک بحران بزرگتر در نظام بینالملل است؛ بحرانی که با تضعیف دیپلماسی حرفهای، کاهش نقش میانجیهای معتبر و گسترش بیاعتمادی میان بازیگران جهانی همراه شده و در نهایت هزینه آن را مردم عادی میپردازند.
به باور نویسنده، ترامپ در طول سالهای اخیر بارها وعده داده بود که جنگها را متوقف خواهد کرد و به توافقهای تاریخی دست خواهد یافت، اما در عمل نهتنها به این اهداف نرسیده، بلکه در برخی موارد شرایط را پیچیدهتر کرده است. او نمونههایی چون جنگ اوکراین، درگیریهای ایران و بحران غزه و لبنان را بهعنوان مصادیق شکست دیپلماسی دولت ترامپ مطرح میکند و معتقد است که رویکرد مبتنی بر فشار، تهدید و توافقهای شتابزده نتوانسته به صلح پایدار منجر شود.
در پرونده اوکراین، نویسنده یادآور میشود که ترامپ وعده پایان سریع جنگ را داده بود، اما این جنگ همچنان ادامه دارد. به اعتقاد او، کاخ سفید در ارزیابی رفتار روسیه و مقاومت اوکراین دچار اشتباه شد و نتوانست ابتکار عمل مؤثری برای پایان درگیری ارائه کند. در موضوع ایران نیز نویسنده بر این باور است که ترامپ پس از آغاز جنگ و اعمال فشارهای نظامی، بدون دستیابی به اهداف اصلی خود ناچار به پذیرش آتشبس شد؛ آتشبسی که به گفته او بارها نقض شده و نتوانسته ثبات مورد انتظار را ایجاد کند.
در بخش دیگری از این تحلیل، به وضعیت غزه و لبنان پرداخته شده است. نویسنده معتقد است که توافقهای اعلامشده از سوی واشنگتن نتوانستهاند رنج غیرنظامیان را کاهش دهند و در حالی که طرحهای سیاسی آمریکا با شکست روبهرو شدهاند، عملیات نظامی و خسارات انسانی همچنان ادامه دارد. به باور او، اختلافات میان دولت ترامپ و بنیامین نتانیاهو نیز به پیچیدهتر شدن روندهای سیاسی و امنیتی منطقه انجامیده است.
این یادداشت همچنین به یک روند گستردهتر اشاره میکند؛ اینکه شکست آتشبسها تنها به خاورمیانه محدود نیست. درگیریهایی مانند سودان، میانمار، یمن و جمهوری دموکراتیک کنگو نیز نشان میدهند که دستیابی به توافقهای پایدار بیش از گذشته دشوار شده است. نویسنده دلیل اصلی این وضعیت را کاهش اعتماد میان طرفهای درگیر، نبود فرآیندهای مؤثر صلح و ضعف نهادهای بینالمللی میداند.
در ادامه، نقش دیپلماسی حرفهای در مقایسه با رویکردهای کنونی مورد توجه قرار میگیرد. نویسنده با اشاره به چهرههایی مانند کوفی عنان، مارتی آهتیساری، جورج میچل و دیگر میانجیهای شناختهشده بینالمللی، استدلال میکند که در گذشته تلاشهای سازمانیافته و چندجانبه برای حل منازعات وجود داشت، اما امروز این الگو جای خود را به تصمیمگیریهای مقطعی، شخصی و رسانهمحور داده است. به باور او، دولت ترامپ نیز به جای تکیه بر دیپلماسی چندجانبه و کارشناسان باتجربه، بیشتر بر حلقهای محدود از مشاوران و مذاکرات غیررسمی متکی بوده است.
نویسنده همچنین بحران کنونی را بازتابی از تغییرات عمیقتر در نظم جهانی میداند. از نگاه او، در جهانی که قواعد مشترک تضعیف شدهاند و قدرتهای بزرگ و بازیگران غیردولتی کمتر به حقوق بینالملل پایبند هستند، توافقها و آتشبسها نیز شکنندهتر شدهاند. در چنین شرایطی، نقض تعهدات سیاسی و نظامی هزینه کمتری دارد و اجرای توافقهای صلح دشوارتر میشود.
در بخش پایانی، نویسنده تأکید میکند که قربانی اصلی این وضعیت، غیرنظامیان هستند. او با اشاره به تلفات انسانی گسترده در ایران، لبنان و سایر مناطق درگیر، هشدار میدهد که ادامه جنگها و شکست آتشبسها به افزایش آوارگی، فقر و خسارات انسانی منجر خواهد شد. به باور او، تجربههای تاریخی نشان دادهاند که هیچیک از این جنگها صرفاً از طریق قدرت نظامی پایان نمییابند و تنها دیپلماسی فعال، حرفهای و مبتنی بر گفتوگو میتواند زمینه دستیابی به صلح پایدار را فراهم کند.
