مقاومت در برابر نمایش قدرت، منطق های ناهمخوان در بحران ایران و امریکا

تنش امروز میان ایران و ایالات متحده را می‌ توان در سطح «توازن قوا» و جابه ‌جایی ناوها و جنگنده ‌ها توضیح داد؛ اما اگر بخواهیم بفهمیم چرا این بحران ‌ها تکرار می‌ شوند، چرا سوء برداشت‌ ها این ‌قدر سریع به آستانه ی درگیری نزدیک می‌ شوند و چرا زبان تهدید و پاسخ، جای زبان معامله را می‌ گیرد، ناچاریم به سطحی عمیق‌ تر برویم: سطح ادراک، ذهنیت و الگوی تصمیم‌ گیری رهبران. در همین نقطه است که تحلیل نشریه ی «آتلانتیک» با بهره‌ گیری از استعاره ی کلاسیک آیزایا برلین – «خارپشت و روباه» – ارزش توضیحی پیدا می ‌کند. این چارچوب می ‌گوید بعضی رهبران، جهان را با یک اصل مرکزی می‌ سنجند (خارپشت‌ ها) و برخی با مجموعه‌ ای متکثر از انگیزه ‌ها و محاسبات و تاکتیک ‌ها (روباه ‌ها). بحران ایران و آمریکا، تا حد زیادی، از نامتقارن بودن این دو منطق تغذیه می‌ کند.

در روایت آتلانتیک، آیت‌ الله علی خامنه ‌ای نمونه ی «خارپشت» است؛ رهبری که طی چهار دهه، جهان را عمدتاً از یک پنجره دیده: «مقاومت». مقاومت علیه آمریکا و اسرائیل، مقاومت در برابر فشار بیرونی. در منطق خارپشتی، پیچیدگی جهان به یک محور فروکاسته می ‌شود؛ اما این فروکاستن لزوماً ضعف نیست. بسیاری از موفق‌ ترین بازیگران تاریخی – از رهبران جنبش‌ های انقلابی گرفته تا دولت‌ های ایدئولوژیک – دقیقاً به ‌خاطر داشتن یک اصل ثابت، توانسته ‌اند منابع، وفاداری‌ ها و روایت عمومی را در یک مسیر همسو کنند. «مقاومت» در ایران فقط یک شعار سیاسی نیست؛ به یک زبان امنیت ملی تبدیل شده است: بازدارندگی، شبکه ی متحدان منطقه ‌ای، انعطاف پذیری اقتصادی در برابر تحریم، و تعریف هویتی از «استقلال» که مصالحه ی بزرگ با واشنگتن را پرهزینه و حتی خطرناک جلوه می ‌دهد.

مطالب بیشتر:  توافق شرم‌الشیخ در بن‌بست: همکاری‌های مشکوک امریکا در غزه و آینده مبهم طرح صلح ترامپ

اما طرف آمریکایی – به ‌ویژه در دوران ترامپ – ترکیبی پیچیده ‌تر است. ترامپ در سیاست خارجی گاه شبیه «روباه» عمل می‌ کند: چند هدف را هم‌ زمان دنبال و تاکتیک ‌ها را سریع تغییر می دهد، از تهدید به معامله می ‌پرد و دوباره به فشار بر می ‌گردد. با این حال، او نیز یک اصل مرکزی دارد: نمایش قدرت و وادار کردن طرف مقابل به پذیرش شرایط آمریکا. تفاوت در اینجاست که «اصل مرکزی» ترامپ کمتر ایدئولوژیک و بیشتر عملگرایانه و نمایشی است؛ یعنی می‌ تواند به سرعت شکل عوض کند، اما همچنان به یک منطق ثابت وفادار بماند: «برد» در قاب رسانه و افکار عمومی. این ترکیبِ روباهی – نمایشی وقتی مقابل یک خارپشت ایدئولوژیک قرار می ‌گیرد، خطر سوء محاسبه را افزایش می‌ دهد؛ چون هر طرف گمان می‌ کند دیگری با همان معیارهای خودش تصمیم می‌ گیرد.

در چنین وضعیت نامتقارنی، بحران ‌ها معمولاً از یک خطای ساده شروع می ‌شوند: برداشت متفاوت از تهدید. برای روباه، تهدید گاهی ابزار چانه ‌زنی است؛ چیزی که می‌ تواند فردا به امتیاز یا توافق بدل شود. اما برای خارپشت، تهدید غالباً «اثبات نیت واقعی» طرف مقابل است؛ نشانه ی خصومت ساختاری، نه یک تاکتیک موقت. بنابراین، وقتی واشنگتن ناو می‌ آورد و از «زمان رو به پایان» سخن می ‌گوید، تهران ممکن است آن را نه فشارِ قابل مذاکره، بلکه مقدمه ی حمله و تغییر موازنه ی بقا تلقی کند. نتیجه طبیعی است: افزایش آماده ‌باش، تندشدن ادبیات، و برجسته ‌کردن ظرفیت‌ های پاسخ. در این ‌جا «گفتار» فقط گفتار نیست؛ بخشی از بازدارندگی است. جمله‌ ای مثل «برای جنگ هم آماده‌ ایم» در منطق خارپشتی می‌ تواند یک پیام حساب‌ شده باشد: اگر حمله کنید، هزینه ی منطقه‌ ای می ‌دهید.

مطالب بیشتر:  سازمان‌ملل نهاد بی‌اثر در لحظات حیاتی؛ از ناکامی در بحران‌ها تا نماد ابراز نگرانی

با این همه، چارچوب «خارپشت و روباه» اگر ساده ‌سازی شود، خطر لغزش به نتیجه ‌گیری‌ های کلیشه‌ ای را دارد.

در جمع‌بندی این چارچوب تحلیلی، می ‌توان گفت آنچه امروز به ‌عنوان «بحران ایران و آمریکا» دیده می ‌شود، بیش از آنکه محصول برتری نظامی یا ضعف دیپلماتیک باشد، نتیجه ی رویارویی دو منطق نابرابر است: منطق «نمایش قدرت» در برابر منطق «مقاومت». تجربه ی چهار دهه ی گذشته نشان داده است که راهبرد آمریکا، به ‌ویژه در دوره ‌هایی مانند دوران ترامپ، بر فشار، تهدید و ایجاد شوک روانی استوار بوده؛ راهبردی که شاید در برابر بازیگران وابسته یا دولت‌ های شکننده کارآمد باشد، اما در برابر یک نظام خارپشتی با اصل مرکزیِ مقاومت، نه‌ تنها به تسلیم منجر نشده، بلکه رفتار بازدارنده ی ایران را تثبیت و نهادینه کرده است. در این معادله، ایران با تکیه بر تمرکز راهبردی، انسجام روایت امنیتی و پیوند میان استقلال سیاسی و بازدارندگی، توانسته هزینه ی محاسبه ی نظامی برای آمریکا را به سطحی برساند که تهدید، بیش از آنکه ابزار حل مسئله باشد، به عامل فرسایش اعتبار واشنگتن تبدیل شود.

از این منظر، بحران کنونی بیش از هر چیز نشان می ‌دهد که منطق آمریکاییِ اتکای صرف به قدرت سخت و زبان تهدید، در برابر منطقی که بقا، هویت و امنیت را در قالب مقاومت تعریف می ‌کند، ناکارآمد است. ایران نه به ‌دلیل فقدان گزینه، بلکه بر اساس یک انتخاب راهبردی، مصالحه ی تحمیلی را رد می‌ کند؛ انتخابی که ثابت کرده تمرکز بر یک اصل حیاتی، اگر با محاسبه و بازدارندگی همراه شود، می ‌تواند از نمایش قدرت طرف مقابل عبور کند. در نهایت، این آمریکا است که باید بپذیرد بحران ایران نه با ناو و جنگنده، بلکه با بازنگری در منطق فشار حل می‌ شود؛ چرا که تجربه نشان داده است در این تقابل، «مقاومت» نه یک واکنش احساسی، بلکه یک راهبرد پایدار و مؤثر بوده است.

مطالب بیشتر:  پایگاه بگرام؛ رؤیای ترامپ و خط سرخ کابل

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *