گزارش اخیر نشریه آسیا تایمز با طرح مفهوم «لحظه شوروی» برای ایالات متحده، بار دیگر بحثی قدیمی اما اکنون جدیتر را به میان کشیده است: آیا بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان در حال ورود به مرحلهای از فرسایش درونی است که شباهتهایی با سالهای پایانی اتحاد جماهیر شوروی دارد؟ این پرسش، صرفاً یک مقایسه تاریخی نیست، بلکه تلاشی برای درک روندهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در آمریکا است.
در این تحلیل، تمرکز اصلی بر بحران «مشروعیت ساختاری» است؛ مفهومی که به فاصله میان انتظارات جامعه و عملکرد واقعی نظام سیاسی و اقتصادی اشاره دارد. در دهههای اخیر، اقتصاد آمریکا شاهد تمرکز بیسابقه ثروت در دست اقلیتی محدود بوده است. در حالی که بهرهوری افزایش یافته، دستمزد طبقه متوسط رشد قابلتوجهی نداشته و هزینههای زندگی – از مسکن گرفته تا آموزش و بهداشت – بهطور مداوم افزایش یافته است. این شکاف، بهتدریج اعتماد عمومی به کارآمدی سیستم را کاهش داده و زمینهساز نارضایتیهای گسترده شده است.
در چنین فضایی، ظهور چهرههایی مانند دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً یک اتفاق سیاسی یا نتیجه رقابتهای حزبی دانست. همانگونه که در گزارش «آسیا تایمز» آمده، ترامپ بیش از آنکه خالق بحران باشد، بازتاب آن است؛ نمادی از شکافهایی که پیشتر در بطن جامعه آمریکا شکل گرفته بودند. این نگاه، ترامپ را به چهرهای شبیه بوریس یلتسین تبدیل میکند – رهبری که در دوره گذار از یک نظم قدیم به نظمی نامشخص و ناپایدار ظاهر میشود.
در دهه ۱۹۹۰، یلتسین در شرایطی قدرت را در روسیه به دست گرفت که ساختارهای شوروی فروپاشیده و نظام جدید هنوز شکل نگرفته بود. اقتصاد در حال گذار، نابرابریهای شدید، ضعف نهادهای دولتی و بحران اعتماد عمومی، ویژگیهای آن دوره بودند. مقایسهای که امروز درباره آمریکا مطرح میشود، بر این نکته تأکید دارد که برخی از این نشانهها – البته نه با همان شدت – در جامعه آمریکایی نیز قابل مشاهده است.
یکی از مهمترین این نشانهها، افزایش قطبیسازی سیاسی است. در آمریکا، شکاف میان دو حزب اصلی بهحدی رسیده که بسیاری از مسائل کلیدی – از سیاست خارجی گرفته تا اقتصاد و حتی مسائل اجتماعی – به میدان تقابلهای ایدئولوژیک تبدیل شدهاند. این وضعیت، کارآمدی نظام تصمیمگیری را کاهش داده و باعث شده بسیاری از شهروندان احساس کنند که صدایشان در ساختار سیاسی شنیده نمیشود.
در کنار این موضوع، بحران اعتماد به نهادها نیز بهطور قابلتوجهی افزایش یافته است. نظرسنجیها نشان میدهد که اعتماد به کنگره، رسانهها، سیستم قضایی و حتی انتخابات در میان بخشی از جامعه آمریکا کاهش یافته است. این روند، شباهتهایی با اواخر دوره شوروی دارد؛ زمانی که مردم دیگر به روایت رسمی دولت اعتماد نداشتند و مشروعیت نظام بهتدریج فرسایش یافته بود.
با این حال، تفاوتهای مهمی نیز میان این دو وضعیت وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود. ایالات متحده همچنان از نهادهای دموکراتیک قوی، اقتصاد پویا و نفوذ جهانی گسترده برخوردار است. برخلاف شوروی، که اقتصاد آن بهشدت متمرکز و ناکارآمد بود، اقتصاد آمریکا همچنان یکی از پیشرفتهترین و متنوعترین اقتصادهای جهان است. همچنین، جامعه مدنی در آمریکا فعالتر و امکان اصلاحات درونسیستمی بیشتر است.
بنابراین، استفاده از مفهوم «لحظه شوروی» بیشتر بهعنوان یک هشدار قابلدرک است تا پیشبینی یک فروپاشی قریبالوقوع. این مفهوم نشان میدهد که اگر شکافهای اقتصادی و اجتماعی ادامه یابد و نظام سیاسی نتواند پاسخ مناسبی به مطالبات جامعه بدهد، ممکن است روند فرسایش مشروعیت تشدید شود.
در این میان، نقش رهبری نیز اهمیت ویژهای دارد. در شرایط بحران، نوع رهبری که از دل سیستم بیرون میآید، میتواند مسیر آینده را تعیین کند. اگر این رهبری توانایی ایجاد اجماع، اصلاح ساختارها و بازسازی اعتماد عمومی را داشته باشد، امکان عبور از بحران وجود دارد. اما اگر رهبری خود به عاملی برای تشدید شکافها تبدیل شود، بحران میتواند عمیقتر و پیچیدهتر شود.
از منظر ژئوپلیتیک نیز، چنین تحولی در آمریکا میتواند پیامدهای گستردهای برای نظام بینالملل داشته باشد. کاهش انسجام داخلی آمریکا، ممکن است توان این کشور در مدیریت بحرانهای جهانی را تضعیف کند و در عین حال، فرصتهایی برای رقبایی مانند چین و روسیه فراهم آورد تا نفوذ خود را افزایش دهند.
در نهایت، آنچه از این تحلیل برمیآید، این است که ایالات متحده در نقطهای حساس از تاریخ خود قرار دارد؛ نقطهای که در آن، شکافهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بهتدریج در حال تأثیرگذاری بر مشروعیت نظام هستند. اینکه این روند به یک بحران عمیق منجر شود یا به فرصتی برای اصلاحات ساختاری تبدیل گردد، بستگی به نحوه مدیریت این چالشها در سالهای پیشرو دارد.
به بیان دیگر، آنچه بهعنوان «لحظه شوروی» از آن یاد میشود، بیش از آنکه یک پیشبینی تاریخی باشد، نقدی جدی بر ناتوانی ساختار قدرت در آمریکا برای پاسخگویی به بحرانهای انباشته است؛ بحرانی که نه در سطح شعار، بلکه در بطن نابرابری اقتصادی، فرسایش اعتماد عمومی و سیاستزدگی افراطی ریشه دارد. اگر این روند همچنان با راهحلهای موقت، رقابتهای حزبی و اولویت دادن به منافع کوتاهمدت مدیریت شود، خطر آن وجود دارد که شکاف میان جامعه و حاکمیت به نقطهای برسد که دیگر با اصلاحات تدریجی قابل جبران نباشد. در چنین شرایطی، مسئله اصلی نه شباهت به شوروی، بلکه این واقعیت است که یک قدرت بزرگ ممکن است بهدلیل بیتوجهی به بحرانهای درونی، از درون دچار فرسایش شود؛ فرسایشی که پیامدهای آن، پیش از هر چیز، خود جامعه آمریکایی را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
