حیاط خلوت؛ تاریخ ناتمام مداخلات امریکا در امریکای لاتین

در دوران جنگ سرد و به‌ویژه در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ در آمریکای لاتین، یک شوخی سیاسی و مردمی رواج یافت که می‌گفت: «چرا در ایالات متحده هرگز کودتا رخ نمی‌دهد؟ چون سفارت امریکا آنجا نیست.» این جمله اگرچه در ظاهر طنزآمیز به نظر می‌رسد، اما برای بسیاری از مردم امریکای لاتین، بیشتر بازتاب یک تجربه تاریخی است تا یک شوخی ساده. تجربه‌ای که در آن، ایالات متحده این منطقه را نه صرفاً به‌عنوان همسایه جغرافیایی، بلکه به‌مثابه حوزه نفوذ خود تعریف کرده و سیاست‌هایش را بر همین اساس شکل داده است.
ریشه این رویکرد به اوایل قرن نوزدهم بازمی‌گردد. در سال ۱۸۲۳، دکترین مونرو اعلام شد؛ اصلی که تأکید می‌کرد قاره امریکا نباید به عرصه نفوذ قدرت‌های اروپایی تبدیل شود. این سیاست در آغاز با ادعای حمایت از استقلال کشورهای تازه‌استقلال‌یافته امریکای لاتین مطرح شد، اما به‌تدریج معنای عملی متفاوتی پیدا کرد. جلوگیری از نفوذ دیگران، به چارچوبی برای مداخله مستقیم امریکا در امور داخلی کشورهای منطقه بدل شد؛ مداخله‌ای که گاه از مسیر فشارهای سیاسی و اقتصادی پیش می‌رفت و گاه به کودتا و عملیات نظامی انجامید.
در چنین بستری تاریخی، حمله اخیر امریکا به ونزوئلا و ربایش نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور این کشور، هرچند در سطح جهانی واکنش‌های گسترده‌ای برانگیخت، اما در حافظه تاریخی امریکای لاتین رخدادی استثنایی تلقی نمی‌شود. برای بسیاری در این منطقه، این رویداد ادامه الگویی شناخته‌شده از رفتار واشنگتن در قبال دولت‌هایی است که با سیاست‌ها و منافع آن همسو نبوده‌اند؛ الگویی که ریشه‌های آن در دو قرن گذشته شکل گرفته و آثارش تا امروز ادامه یافته است.
منتقدان سیاست خارجی ایالات متحده معتقدند این الگو بارها در دهه‌های گذشته تکرار شده است. یکی از نخستین نمونه‌های برجسته در دوران جنگ سرد، به سال ۱۹۵۴ در گواتمالا بازمی‌گردد. در این سال، سازمان سیا با اجرای عملیاتی پنهانی، دولت منتخب خاکوبو آربنز را سرنگون کرد. آربنز برنامه‌هایی برای اصلاحات ارضی و کاهش نفوذ شرکت‌های خارجی، به‌ویژه شرکت «یونایتد فروت»، در پیش گرفته بود. این سیاست‌ها با مخالفت شدید واشنگتن روبه‌رو شد. در نتیجه، کارلوس کاستیو آرماس با حمایت امریکا به قدرت رسید و این مداخله آغازگر سال‌ها بی‌ثباتی سیاسی، سرکوب مخالفان و تضعیف نهادهای دموکراتیک در گواتمالا شد.
چند سال بعد، در سال ۱۹۶۱، ایالات متحده تلاش کرد از طریق عملیات موسوم به «خلیج خوک‌ها» حکومت فیدل کاسترو در کوبا را سرنگون کند. در این عملیات، گروهی از تبعیدیان کوبایی که توسط سازمان سیا آموزش و تجهیز شده بودند، به سواحل کوبا حمله کردند. هدف این بود که با ایجاد یک شورش داخلی، زمینه سقوط دولت کاسترو فراهم شود. اما عملیات با شکست کامل روبه‌رو شد؛ نیروهای مهاجم ظرف چند روز سرکوب شدند و امریکا ناچار به عقب‌نشینی گردید. این شکست نه‌تنها به تضعیف موقعیت امریکا انجامید، بلکه جایگاه کاسترو را در داخل کوبا تثبیت کرد و خصومت میان واشنگتن و هاوانا را برای دهه‌ها تشدید نمود.
در سال ۱۹۶۴، برزیل شاهد کودتای نظامی علیه ژوآو گولارت، رئیس‌جمهور وقت، بود. گولارت سیاست‌هایی با گرایش‌های اصلاح‌طلبانه و اجتماعی دنبال می‌کرد که از نگاه واشنگتن می‌توانست بر نفوذ چپ در منطقه بیفزاید. ارتش برزیل با حمایت سیاسی و دیپلماتیک امریکا قدرت را در دست گرفت. پس از این کودتا، یک دیکتاتوری نظامی شکل گرفت که نزدیک به بیست سال ادامه یافت. این دوره با محدودیت شدید آزادی‌های سیاسی، سانسور رسانه‌ها و نقض گسترده حقوق شهروندان همراه بود.
تنها یک سال بعد، در ۱۹۶۵، ایالات متحده با اعزام ده‌ها هزار نیروی نظامی به جمهوری دومینیکن مداخله کرد. هدف اصلی این عملیات جلوگیری از بازگشت خوان بوش، رئیس‌جمهور برکنارشده، به قدرت بود. واشنگتن این اقدام را با نگرانی از گسترش نفوذ چپ توجیه می‌کرد. این مداخله نظامی مسیر تحولات سیاسی کشور را تغییر داد و نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری نظم سیاسی جدید در جمهوری دومینیکن ایفا کرد.
یکی از شناخته‌شده‌ترین و تأثیرگذارترین نمونه‌ها، کودتای سپتامبر ۱۹۷۳ در شیلی است. در این سال، ارتش به رهبری آگوستو پینوشه و با حمایت مالی و اطلاعاتی امریکا، دولت منتخب سالوادور آلنده را سرنگون کرد. آلنده نخستین رئیس‌جمهور مارکسیست بود که از طریق انتخابات آزاد به قدرت رسیده بود. او در جریان حمله به کاخ ریاست‌جمهوری جان باخت. پس از کودتا، دیکتاتوری نظامی پینوشه نزدیک به دو دهه بر شیلی حاکم شد؛ دوره‌ای که با سرکوب شدید مخالفان، زندان، شکنجه و ناپدیدشدن هزاران نفر همراه بود.
در دهه ۱۹۸۰، نیکاراگوئه به یکی از اصلی‌ترین میدان‌های تقابل جنگ سرد در امریکای لاتین تبدیل شد. امریکا از گروه‌های مسلح موسوم به «کنترا» که علیه دولت ساندینیست‌ها می‌جنگیدند، حمایت مالی و نظامی کرد. این حمایت‌ها به جنگی فرسایشی انجامید که هزاران کشته و زخمی برجای گذاشت و زیرساخت‌های اقتصادی کشور را به‌شدت تخریب کرد. این درگیری‌ها نیکاراگوئه را برای سال‌ها در وضعیت بی‌ثباتی نگه داشت.
هم‌زمان، در السالوادور نیز جنگ داخلی جریان داشت. واشنگتن با حمایت گسترده از ارتش و شبه‌نظامیان راست‌گرا، تلاش کرد مانع قدرت‌گیری نیروهای چپ‌گرا شود. این حمایت‌ها شامل کمک‌های مالی، نظامی و آموزشی بود. نتیجه این سیاست، سال‌ها خشونت، نقض حقوق بشر و قربانی شدن شمار زیادی از غیرنظامیان بود که آثار آن تا امروز در جامعه السالوادور باقی مانده است.
در سال ۱۹۸۳، امریکا با عملیات «خشم اضطراری» به گرانادا حمله کرد. این عملیات منجر به سرنگونی دولت چپ‌گرای وقت و استقرار حکومتی جدید شد که با سیاست‌های واشنگتن همسو بود. چند سال بعد، در دسامبر ۱۹۸۹، پاناما هدف عملیات «هدف مشروع» قرار گرفت. در جریان این حمله گسترده نظامی، مانوئل نوریگا، رئیس‌جمهور وقت پاناما، دستگیر و به امریکا منتقل شد؛ اقدامی که بار دیگر نقش مستقیم امریکا در تغییر ساختار قدرت در یک کشور امریکای لاتین را نشان داد.
مداخلات امریکا به این موارد محدود نماند. در هایتی، نیروهای امریکایی در سال ۱۹۹۴ برای بازگرداندن ژان-برتران آریستید به قدرت وارد عمل شدند. اما یک دهه بعد، در سال ۲۰۰۴، امریکا در روندی متفاوت، در برکناری همان رئیس‌جمهور نقش ایفا کرد. این دو مداخله متناقض نشان داد که سیاست واشنگتن در قبال دولت‌های منطقه، بسته به شرایط و منافع، می‌تواند تغییر کند.
در ونزوئلا نیز سابقه مداخله وجود دارد. در سال ۲۰۰۲، کودتایی کوتاه‌مدت علیه هوگو چاوز، رئیس‌جمهور وقت، رخ داد. این کودتا با حمایت یا رضایت امریکا همراه بود، اما با اعتراض‌های گسترده مردمی و وفاداری بخشی از ارتش، شکست خورد و چاوز بار دیگر به قدرت بازگشت. این رویداد، جایگاه او را در میان هوادارانش تقویت کرد و بی‌اعتمادی عمیقی نسبت به نقش امریکا در سیاست داخلی ونزوئلا ایجاد نمود.
در میانه دهه ۱۹۷۰، این مداخلات وارد مرحله‌ای سازمان‌یافته‌تر شد. «عملیات کندور» شبکه‌ای هماهنگ میان شش دیکتاتوری نظامی در آرژانتین، شیلی، برزیل، بولیوی، پاراگوئه و اروگوئه بود. این شبکه با حمایت امریکا، به‌طور فرامرزی مخالفان سیاسی، به‌ویژه نیروهای چپ‌گرا، را تعقیب می‌کرد. ربایش، شکنجه، قتل و زندان سیاسی ابزارهای اصلی این عملیات بودند. برآوردها نشان می‌دهد که بین ۶۰ تا ۸۰ هزار نفر کشته و بیش از ۴۰۰ هزار نفر زندانی سیاسی شدند. هرچند عملیات کندور با پایان جنگ سرد متوقف شد، اما زخم‌های اجتماعی و روانی آن همچنان در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین باقی مانده است.
جفری دی. ساکس، استاد دانشگاه کلمبیا، این کارنامه را چنین توصیف می‌کند: ایالات متحده از سال ۱۹۴۷ تاکنون، به‌طور پنهان و آشکار در ده‌ها کشور جهان در تغییر رژیم نقش داشته و پیامدهای آن اغلب با خشونت و بی‌ثباتی همراه بوده است.
از دکترین مونرو در اوایل قرن نوزدهم تا عملیات کندور در دهه‌های پایانی جنگ سرد، مداخله به عنصری پایدار در سیاست ایالات متحده نسبت به امریکای لاتین تبدیل شده است. این مداخلات، گاه در قالب کودتاهای پنهان و عملیات اطلاعاتی و گاه به شکل حملات نظامی آشکار، مسیر تحولات سیاسی بسیاری از کشورهای این منطقه را تغییر داده‌اند. تجربه گواتمالا، شیلی، نیکاراگوئه، پاناما و دیگر کشورها نشان می‌دهد که این سیاست‌ها اغلب به بی‌ثباتی سیاسی، تضعیف نهادهای ملی و هزینه‌های سنگین انسانی انجامیده است.
امروز، ونزوئلا بار دیگر در کانون این الگوی تاریخی قرار گرفته است؛ کشوری که با ربایش رئیس‌جمهورش، به تازه‌ترین صحنه مداخله مستقیم واشنگتن بدل شد. برای بسیاری در امریکای لاتین، این رویداد نه یک استثنا، بلکه ادامه همان روندی است که دهه‌هاست در حافظه جمعی منطقه ثبت شده است. از همین رو، پرسش مطرح‌شده صرفاً ناظر به ونزوئلا نیست، بلکه پرسشی گسترده‌تر و تاریخی است: اگر امروز نوبت ونزوئلاست، فردا کدام کشور امریکای لاتین در معرض چنین مداخله‌ای قرار خواهد گرفت؟ این پرسش یادآور آن است که تاریخ مداخلات امریکا در آنچه «حیاط خلوت» نامیده می‌شود، هنوز بسته نشده و همچنان می‌تواند فصل‌های تازه‌ای به خود ببیند.

مطالب بیشتر:  چرخش از خصومت به تعامل؛ چه چیزی باعث تغییر رویکرد دوشنبه شده‌است؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *