کتاب «اسناد جنگ افغانستان: تاریخ سری یک جنگ» نوشته ی کریگ ویتلاک، خبرنگار ارشد واشنگتن پست، روایتی مستند و مبتنی بر هزاران صفحه سند محرمانه و مصاحبه های داخلی دولت آمریکا است که تصویری متفاوت از جنگ افغانستان ارائه می دهد؛ تصویری که در تضاد آشکار با روایت های رسمی و خوش بینانه ای قرار دارد که طی نزدیک به دو دهه به افکار عمومی عرضه می شد. این کتاب بر پایه اسنادی شکل گرفته که عمدتاً از پروژه «درس های آموخته شده» بازرس ویژه بازسازی افغانستان (SIGAR) به دست آمده و شامل اعترافات صریح فرماندهان نظامی، دیپلمات ها و مقامات ارشد سیاسی آمریکا است؛ اعترافاتی که نشان می دهد بسیاری از تصمیم گیران از سال های ابتدایی جنگ، نسبت به امکان پیروزی تردید جدی داشته اند.
در این کتاب، جنگ افغانستان نه به عنوان یک پروژه استراتژیک موفق، بلکه به مثابه مجموعه ای از تصمیمات متناقض، اهداف مبهم و گزارش های دستکاری شده توصیف می شود. ویتلاک نشان می دهد که چگونه مقامات آمریکایی در جلسات داخلی، وضعیت جنگ را «نامشخص»، «بی هدف» و «غیرقابل اندازه گیری» توصیف می کردند، اما هم زمان در سخنرانی های عمومی از «پیشرفت» و «نزدیکی به پیروزی» سخن می گفتند. یکی از مقامات ارشد که نامش در اسناد ذکر نشده، در گفتگویی می گوید: «ما نمی دانستیم دقیقاً چه کار می کنیم. هیچ کس تصویر روشنی از مسیر نداشت.» این جمله، که در کتاب چندین بار با عبارات مشابه تکرار می شود، به نوعی خلاصه وضعیت سیاست گذاری آمریکا در افغانستان است.
ویتلاک با استناد به اسناد رسمی نشان می دهد که مفهوم «پیشرفت» در جنگ افغانستان اغلب به صورت مصنوعی تعریف می شد. شاخص ها مرتب تغییر می کردند؛ زمانی تعداد مکاتب ساخته شده معیار موفقیت بود، زمانی دیگر تعداد نیروهای آموزش دیده ارتش افغانستان. اما به محض آنکه این شاخص ها تصویری منفی ارائه می دادند، کنار گذاشته می شدند. یکی از مشاوران نظامی در این باره اعتراف می کند: «هر بار که داده ها بد می شد، تعریف موفقیت را عوض می کردیم.» این اعتراف، به روشنی نشان می دهد که گزارش دهی رسمی نه ابزاری برای فهم واقعیت، بلکه وسیله ای برای مدیریت افکار عمومی بوده است.
یکی از محورهای اصلی کتاب، مسئله ارتش و پلیس افغانستان است. در روایت های رسمی، این نیروها به عنوان ستون اصلی استراتژی خروج آمریکا معرفی می شدند؛ اما اسناد داخلی تصویر کاملاً متفاوتی ارائه می دهند. ویتلاک نقل می کند که در گزارش های محرمانه بارها به وجود «نیروهای خیالی» اشاره شده است؛ سربازانی که فقط روی کاغذ وجود داشتند و معاشات آن ها به جیب فرماندهان فاسد می رفت. یکی از افسران آمریکایی در مصاحبه ای داخلی می گوید: «ما ارتشی را آموزش می دادیم که بخش بزرگی از آن اصلاً وجود نداشت.» این جمله نه تنها ناکارآمدی پروژه آموزش نیروهای افغان را نشان می دهد، بلکه عمق فساد ساختاری را نیز آشکار می کند.
در بخش های مختلف کتاب، به نبود درک فرهنگی و اجتماعی از افغانستان اشاره می شود. بسیاری از مقامات آمریکایی اذعان کرده اند که شناخت اندکی از ساختارهای قبیله ای، روابط محلی و تاریخ سیاسی این کشور داشته اند. یک دیپلمات ارشد در یکی از نقل قول های مهم کتاب می گوید: «ما وارد کشوری شدیم که آن را نمی شناختیم و تلاش کردیم آن را شبیه خودمان بسازیم.» این نگاه، به گفته ویتلاک، یکی از ریشه های اصلی شکست پروژه «ملت سازی» بوده است؛ پروژه ای که بدون توجه به واقعیت های اجتماعی افغانستان طراحی شد.
کتاب همچنین نشان می دهد که چگونه اهداف اولیه جنگ به تدریج تغییر کرد. هدف اولیه، نابودی القاعده و مقابله با تروریسم بود، اما به مرور این هدف جای خود را به ساخت یک دولت متمرکز، دموکراتیک و متحد غرب داد. این تغییر مأموریت، بدون اجماع سیاسی و بدون تعریف منابع و زمان بندی مشخص انجام شد. یکی از مقامات پنتاگون در گفتگویی که ویتلاک نقل می کند، می گوید: «ما از شکار تروریست ها به ساختن یک کشور رسیدیم، بدون اینکه بدانیم چگونه باید این کار را انجام دهیم.» این اظهارنظر نشان می دهد که تغییر مأموریت نه نتیجه یک استراتژی سنجیده، بلکه حاصل سردرگمی سیاسی بوده است.
در روایت ویتلاک، پنهان کاری به عنوان یک رویه ساختاری معرفی می شود، نه یک استثنا. بسیاری از مقامات اذعان کرده اند که اخبار بد عمداً به سطوح بالاتر منتقل نمی شد یا در گزارش ها تعدیل می شد. یکی از نقل قول های کلیدی کتاب چنین است: «حقیقت به ندرت خوشایند بود و به همین دلیل اغلب کنار گذاشته می شد.» این فرهنگ سازمانی باعث شد تصمیم گیران ارشد، حتی در داخل دولت، تصویری ناقص و خوش بینانه از وضعیت داشته باشند.
ویتلاک در بخش هایی از کتاب به نقش رؤسای جمهور مختلف آمریکا نیز می پردازد. از جورج بوش و باراک اوباما تا دونالد ترامپ و جو بایدن، همگی در مقاطعی وعده پایان جنگ را داده اند، اما در عمل، تصمیمات آن ها به تداوم حضور نظامی انجامیده است. در یکی از نقل قول های مهم، جو بایدن به سال ها قبل اشاره می کند و می گوید: «ما باید بعد از کشتن بن لادن خارج می شدیم. این موضوع برای ده سال پیش بود.» این جمله، هرچند حاوی اعترافی صریح است، اما در متن کتاب به عنوان نمونه ای از پذیرش دیرهنگام واقعیت تحلیل می شود.
در جمعبندی می توان گفت آنچه کتاب «اسناد جنگ افغانستان» بیش از هر چیز آشکار می کند، نه صرفاً شکست یک عملیات نظامی، بلکه ناکامی عمیق سیاست خارجی ایالات متحده در طراحی، اجرا و ارزیابی یک جنگ طولانی مدت است. اسناد ارائه شده نشان می دهد که سیاست گذاران آمریکایی، به جای مواجهه صادقانه با واقعیت های میدانی، سال ها بر تداوم روایت های خوش بینانه و کنترل شده پافشاری کردند؛ رویکردی که بیش از آنکه در خدمت حل بحران باشد، معطوف به حفظ اعتبار سیاسی و جلوگیری از هزینه های داخلی بود. این سیاست، عملاً جنگ را به فرایندی خود تداوم بخش تبدیل کرد که در آن اعتراف به شکست، پر هزینه تر از ادامه همان مسیر ناکارآمد تلقی می شد.
از منظر انتقادی، یکی از جدی ترین خطاهای سیاست آمریکا در افغانستان، اتکای بیش از حد به ابزارهای نظامی و مدیریتی بدون درک زمینه های اجتماعی و تاریخی کشور مقصد بود. تلاش برای تحمیل الگوهای حکمرانی غربی، بدون توجه به ساختارهای بومی قدرت، نه تنها به ثبات منجر نشد، بلکه زمینه گسترش فساد، بی اعتمادی عمومی و فروپاشی نهادهای نوپای دولتی را فراهم کرد. اسناد کتاب نشان می دهد که این ناکارآمدی ها برای تصمیم گیران ناشناخته نبود، اما آگاهانه نادیده گرفته می شد.
در سطح کلانتر، سیاست آمریکا در افغانستان نمونه ای از بحران پاسخ گویی در نظام تصمیم گیری این کشور است؛ جایی که چرخه های کوتاه مدت سیاسی، جایگزین نگاه راهبردی بلندمدت شده اند. تغییر مداوم اهداف، دستکاری شاخص های موفقیت و حذف اخبار منفی از گزارش های رسمی، همگی بیانگر سیستمی است که در آن حقیقت، قربانی مصلحت سیاسی می شود. نتیجه چنین رویکردی، نه پیروزی، بلکه فرسایش منابع، تلفات گسترده انسانی و بی اعتبار شدن ادعاهای اخلاقی و دموکراتیک آمریکا در عرصه بین المللی بوده است.
در نهایت، کتاب ویتلاک نشان می دهد که شکست آمریکا در افغانستان، بیش از آنکه ناشی از ضعف تاکتیکی باشد، محصول یک خطای ساختاری در سیاست گذاری است؛ خطایی که در آن قدرت نظامی جایگزین شناخت، شفافیت و مسئولیت پذیری شده است. این اثر به روشنی هشدار می دهد که بدون بازنگری جدی در شیوه تصمیم گیری و بدون پذیرش صادقانه واقعیت ها، سیاست خارجی آمریکا همچنان در معرض تکرار چنین شکست هایی خواهد بود؛ شکست هایی که هزینه اصلی آن را نه تصمیم گیران، بلکه مردم کشورهای درگیر و افکار عمومی جهانی می پردازند. در مجموع، «اسناد جنگ افغانستان» گزارشی مستند از جنگی است که سال ها با روایت های رسمی مدیریت شد، اما در پشت صحنه، با تردید، سردرگمی و فقدان استراتژی روشن همراه بود. نقل قول های متعدد از مقامات ارشد نشان می دهد که بسیاری از آن ها از همان ابتدا به نتیجه جنگ بدبین بودند، اما این بدبینی هرگز به طور صادقانه با افکار عمومی در میان گذاشته نشد. کتاب نشان می دهد که چگونه پنهان کاری و خود فریبی نهادی، نه تنها مانع اصلاح مسیر شد، بلکه هزینه های انسانی و مالی جنگ را به شدت افزایش داد. در این چارچوب، اثر ویتلاک را می توان نه فقط یک گزارش تاریخی، بلکه سندی انتقادی درباره خطرات نبود شفافیت و پاسخ گویی در تصمیمات کلان سیاسی و نظامی دانست.
